فکر کن ساعت پنج صبح بخوابی! و هشت صبح پاشی بری دانشگاه! نور علی نوره! عجله داشتم. دیر شده بود و مسیر شلوغ رو به سرعت طی میکردم چند بار حس کردم کسی چادرمو میکشه ولی فکر کردم توهم زدم :دی چند بارم فکر کردم لابه لای آدما گیر کرده. ولی یهو با صدای ِ"ماااااماااان وایسا" و یه فشار محکم برگشتم سمت صدا! چشمام چهارتا شده بود دیدم یه دختر بچه تمام این مدت با من راه می اومده و گوشه ی چادرم توی دستش بوده. قیافه م هنوز علامت سوال بود :دی دختره گفت "مامانم نیستی که" و فهمید گم شده! چشمامش پر شد! قیافه ی متعجبم رو مهربون :دی کردم. یاد گم شدنای خودم افتادم! هر بار حس میکردم باید بمیرم زندگی تموم شده :))) بهش گفتم پیدا می کنیم مامانتو باشه ؟ گریه نکن فقط! از مغازه ی رو به رومون اسمارتیز خریدم ازین هشتیای بچگی هام! بعد نظرم عوض شد اسمارتیز رو نگه داشتم برای خودم! برای بچه آبنبات رنگی رنگی خریدم دادم دستش که مشغول بشه صداش در نیاد :))! راه اومده رو برمی گشتیم میدونستم باید دنبال یکی بگردم شبیه خودم! که قیافه ش نگرانه فقط نمی دونستم چطوری پیداش کنم! اولش خوب بود. بعد صدای ملچ مولوچ وحشتناک و چندشش بلند شد _خییییلییی حساسم من به این صدا :| _ آخر سر با اون دستش که چسبناکم شده بود چادرم رو گرفت و برد سمت دهنش آب لب و لوچه ش رو پاک کرد! خیلی رِلِه شده بود ! :))) من؟حالم داشت بهم میخورد! تو دلم میگفتم ایییییییییی! اییییششش! چادرممم :||| ولی قیافه شو که میدیدم تماماً این شکلی بود ^ـ^ ! :)) جای خوشحالیه که بچه ها هنوزم با خوردنی خَر میشن :دی :)) بالاخره یه خانم نگران دیدم خودش بود بچه رو تحویل دادم و تمام! نفس راحت کشیدم و رفتم پی کارم! ده دقیقه مامان بودم، خدا نصیب گرگ بیابون نکنه! چه استرسی کشیدم من :| نکنه مامانش نبوده باشه ؟ :|

دو. سه. هشت. وقتی ط دسته دار می نویسد .....
ما را در سایت دو. سه. هشت. وقتی ط دسته دار می نویسد .. دنبال میکنید
برچسب: ده دقیقه ایمیل,ده دقیقه ایمون زاید,نمایشنامه ده دقیقه ای,ایمیل ده دقیقه ای,خمیر ده دقیقه ای,منبر ده دقیقه ای,غذاهای ده دقیقه ای,سخنرانی ده دقیقه ای,ایجاد ایمیل ده دقیقه ای,ایمیل ده دقیقه ایی, نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 22:48