دو. دو. هفت

خرید بک لینک

سلام! حال نداشتین 1 و 2 رو بخونین عیبی نداره :)) ولی 3 رو بخونین حتما! سپاس.

1. سفر تابستونمون رو دوست داشتم. همیشه اول تابستون بابا یه نظر سنجی میکنه امسال من گفتم مشهد ولاغیر! سه تایی گفتن اه ه ه ه! کشتیمون با مشهدت هر سال هر سال؟ بریم یه جای دیگه! ولی نهایتا حرفمو به کرسی نشوندم :))

2. در طول حیات کم برکتم(!) :| :)) دوست داشتم روستا رو ببینم ولی هیچ وقت نشده بود تا این بار! اونجا رفیق شیش بابا :دی گفت میدونستی من یه دختر دارم اسمش فاطمه ست؟ گفتم نهههه! گفت مثل خودت خوش خنده ست اصلا میبینمت دلم براش تنگ میشه! - غیر مستقیم گفت نیشتو ببند :||| - خلاصه این دختر که چه عرض کنم -بچه- متولد 79 بود و چند وقت پیش مراسم عقدش بود :| خلاصه این رفته بود ویلاشون توی روستا! رفیق بابا هم گفت بیاین بریم هم اونجا رو ببینید هم با دخترم دوست بشی! منم که از خدا خواسته! بیاین ازینکه اون دختره به هیچ وجه شبیه من نبود بگذریم :| قسمت خوبش این بود که بالاخره یه روستا رو از نزدیک دیدم. با دختراش حرف زدم! خدای من چه قدررر متفاوت بودن نسبت به من هیچ وقت نتونستم درک کنم چرا یه دختر هدفش از زندگی باید این باشه که با هفت قلم آرایش سر شونزده سالگی شوهر داری کنه! داشتم از شدت تفاوت منفجر میشدم :||| حالا ازین بخششم که بگذریم ولی باغ هاشون رو دوست داشتم میوه چیدن رو هم! هر دو ثانیه یه بار هم اعلام میکردم واااقعا این زندگیه که ما داریم؟ تفف! یه جا هم با پسربچه ها رفتم بیرون منو بچرخونن تو زمیناشون اونا با دوچرخه بودن! دوتاشون خوردن بهم افتادن زمین!خیلی بد زمین خوردن ولی انگار نه انگار! یاد دوچرخه سواریای خودم افتادم که هر بار زمین میخوردم زانوهام خونی میشد دو روز عزای عمومی داشتیم! :)) خلاصه اینا یه هندونه ی رسیده پیدا کردن گفتم بدین دست من باشه رفتیم خونه بشوریم بعد بخوریم!یکیشون یه تخته سنگ آورد خاک هاش رو با دست پاک کرد اون یکی هندونه رو محکم کوبید روش و نشستن با چنگ شلپ شلپ خوردنش! عاشقشون شدم قشنگ :))

3.و اما .. قرار وبلاگی شماره ی چهار! این قسمت وبلاگ حرف میم :)) یادمه اولین بار چندین ماه پیش بود از کلاس برگشته بودم و نشسته بودم توی محوطه ی خوابگاه گوشیمو درآوردم داشتم ستاره های آپ شده رو میخوندم رسیدم به وبلاگش تا اون روز کامنت نداده بودم یه خصوصی گذاشتم واسه ش که من حس خوبی بهت دارم! این اولین کامنتم بود :)) و با همین دنده رفتیم جلو! نمیدونم کسی رو دارین که نام کاربری و رمز عبور پنلتون دستش باشه یا نه وبالعکس! نمیدونم کسی رو دارین که باهاش بیشترین میزان تلپاتی رو داشته باشین یا نه! ولی من این موجود رو یافتم دقیقا توی همون لحظه ای که میخوام تایپ کنم جمله ی توی ذهنم تایپ میشه میرسه جلوم! نه یه بار نه دوبار نه ده بار ! یه چیزی بالای سی چهل دفعه! بعضی وقتا خودمونم میترسیم که آیا من تو ام یا تو منی؟ درین حد! خلاصه جور شد و این بار با کلی گادفادر(!) بازی درآوردن دیدیم همو! من ایستاده بودم زیر تابلوی باب الرضا بهش گفتم تو بیا منو پیدا کن! من جز باب الرضا جای دیگه ای رو بلد نیستم :)) بعد دیدم چند دقیقه بعد یکی از پشت سر چشمامو گرفته! من داشتم قبض روح میشدم ولی خب یکم فکر کردم فهمیدم چه خبره :دی بعد اینکه نیاز نبود یخشو آب کنم چون یخی وجود نداشت! :)) دو سه تا سوژه ی ناب هم داشتیم که تماما بهشون خندیدیم و داشتیم میترکیدیم:دی خدا ببخشه حقیقتا! کلی عذاب وجدانم گرفتیم! آره خلاصه .. این حقیقی شدن مجازیا یکی از اتفاقات جالبیه که می افته و منم استقبال میکنم ازش! این یکی از بهتریناش بود .. بی اغراق! :)


دو. سه. هشت. وقتی ط دسته دار می نویسد .....

ما را در سایت دو. سه. هشت. وقتی ط دسته دار می نویسد .. دنبال می‌کنید

برچسب: itj,itjobs,itjima,itjungle,itjuzi,itjobpro,itjobcafe,ijtihad,itjobswatch,itjtawy, نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 22:49

صفحه بندی